|
برو اگه میخوای بری دلت نسوزه واسه من اینجوری که کلافه ای بد تره خب دلو بکن بکن دلو از این همه خاطره های روی آب فکر کن ندیدیم ما همو حتی یه بارم توی خواب راحت برو یه قطره اشک گریه نداره چشم من اشکاشو پشت پای تو میخواد بریزه دل بکن من که نمیمیرم اگه بخوای تو از اینجا بری چون میدونستم که تو از اول راه مسافری شاید نفهمیدی که من بی اون که تو چیزی بگی سپردمت دست خدا که بی خداحافظ نری غصه ی راهمو نخور شاید همینجا بمونم شاید به مقصد رسیدم فقط خودم نمیدونم
+
نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/17ساعت 22:6 توسط مسافر
عشق چیه؟ قبلا فکر میکردم میدونم اما الان فکر میکنم بزرگ تر از چیزی هست که تو مغز بگنجه. اما واقعا الان بهش رسدم عشق یعنی ته فداکاری واسه معشوق فکر کنم الان خیلی خیلی کم یابه اما هست. کاش تجربه اش کنم
مهربانی میگفت عشق را در بر گیر و من از آن لحظه ِ عشق را حس کردم با تمام هستی ِ دل به دریادادم آسمان می خندید و کبوتر ها نیز پشت ایوان بودند با خودم میگفتم : عشق هو تجربه ای است تجربه چیز بدی نیست ِ ولی حس حسرت دارد حسی از جنس ترک جورده ی آرامش را سخت در بر دارد عشق آرامش نیست عشق آسایش نیست حس طوفان شدن است حس زاییده و از نو شدن است عشق ِ افسون شدن است عشق ِ جادوشدن است حس مجنون شدن و غافل از خود شدن است رعنا.م.انصاری
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 0:15 توسط مسافر
چه روزای قشنگی عشق و نفس کشیدیم روی گلای قالی با هم یه قصر کشیدیم رو سایه روشن عشق شب و ستاره کاشتیم بجز تقدس نور چیزی رو دوست نداشتیم
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 0:7 توسط مسافر
درد ما را عاشقی درمان کند ای که بیماری بیا عاشق شویم
دیگران میگویند که من از عشق نمی فهمم هیچ
ولی انها همه شان بی خبرند و نمی فهمند که من عشق را با همه ی وسعت حس سخت در بر دارم دیگران در کتابت هاشان عشق را واژه ی بی رنگ خدا میدانند فکر انها این است که عشق شکل تب کردن آبی تر هاست همه شان بی خبرند.............. عشق واژه ای نیست برای گذر از حرف و سخن عشق تنها حس عاشق تر هاست چه کسی می داند؟ که من عاشق شده ام و در عاشق شدنم یکسره غافل از عالم شده ام چه کسی می داند؟ چه کسی می داند؟ شاعر: رعنا.م.انصاری
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 23:35 توسط مسافر
خیلی وقته که به خوابم نمی ای
تویی که تمام دنیای منی دیگه شعرای منو نمی خونی تویی که تنها دلیل بودنی خیلی وقته که صدای پای تو این سکوت کهنه رو نمیشکنه بعد تو انگاری تنهایی داره به دلم رنگه زمستون میزنه تو که نیستی آسمون واسه گل ها قطره بارونی نمی باره دیگه تو که نیستی مهربونیت دیگه نیست تو شبا هیچکسی قصه نمیگه نمی خوام باور کنم که تو دلت واسه من جایی نداری مهربون قسم قربت تلخ این قفس پر م رو دیگه به آتیش نکشون نذار شونه هام تو دست بی کسی بی تو تا همیشه تنها بمونه راز پر کشیدنواز این قفس غیر تو هیچکسی نمیدونه
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 23:23 توسط مسافر
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
+
نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 9:1 توسط مسافر
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 1:55 توسط مسافر
توي لحظه هاي ترديد باز نگاهم تو رو ميديد يادم اومد كه يه روزي دست من دستا تو بوسيد لحظه ها رو مي سپارم من به دست انتظارم ساز دل سختي هامو كنار دلت ميذارم اي هميشه مهربونم كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگو كجايي غريبي نكن تو غربت آشناي لحظه هايي
می خواهم با قلم بر دلی که تو شکسته ای . بنویسم : اگر میدانستم تا ابد زندانی عشقت میشوم . به خدا سوگند هرگز به چشمانت نگاه نمی کردم اما حالا که در دام عشقت اسیر شده ام . مینویسم : عشق من به تو گل سرخی بود که فقط برای زنده ماندن به خار تمنا می کرد . تو را به بی وفایی متهم نمی کنم . حتی گناهت را نمی شمارم. فقط گریانم که چرا هنگام رفتن نگفتی که من هم مانند تو چشمانم را برروی تمام خاطراتمان ببندم که حالا دلتنگ نشوم . من وجودم را به تو و تو را به عشقی خیالی باختم
مطمئن باش و برو ضربهات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگيام خنديدي به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود تو برو ، برو تا راحتتر تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم
نيمي نيمي آواز، نيمي سكوت ، نيمي نور و نيمي سوت و كورم و همواره از تو دورم به رنگين كمان كه مي نگرم به عطر هاي بي كران كه دست ميزنم ، از تو دور تر ميشوم. اين همه فاصله را چگونه تاب بياورم؟كاش ميشد براي شبهاي وحشي ام كمي مهتاب بياورمكدام كتاب را بخوانم؟ كنار كدام خوشه ي انگور بمانم؟ به سوي كدام اقيانوس پارو بزنم؟ چه كنم با مظلوميت پيراهنم؟ كدام سيب بوي دهان تو را ميدهد؟ بوي عشق و مهرباني را !!در چشم چه كسي تصوير تو شفاف تر مي نشيند؟ چه كسي روز و شب تو را از هر پنجره اي كه دلش بخواهد ميبيند؟ وقتي با تو ام چراغ اتاقم خاموش نميشود و هيچ خاطره اي فراموش نمي شود.نيمي سلام و نيمي بدرودم و ديشب باز از تو سرودم . همه ي ستاره ها به زمين امدند به ديدار اين دل غمگين امدند
به شرجي ترين سايه مي بارمت ببين با كدام آيه مي آرمت؟ غزل مهربان تر شده مهربان به جان خودت دوست مي دارمت
وقتي نمي تواني گريه كني خاموش باش ناله مكن قرنها ناليدن به كجا انجاميد؟ تو محكومي كه زندگي كني تا شاهد مرگ آرزوهاي خويش باشي
راه را گم ميكني با چشم هاي من برو پاي تو خسته است بگذار با پاي من برو آسمان را كم تماشا كن فريبت مي دهد بشكن اين آئينه را با چشم هاي من برو اشك من ماند و ظلال جاده ي خاموش من در نگاه من نشين با هاي ،هاي من برو سنگهاي جاده حتي آشنايان من اند پس تو تنها نيستي با آشنايان من برو
تمام آسمانها را به چشمانت يقين دارم اگرچه ريشه در خاكي به عنوان زمين دارم نميدانم چرا گاهي دلم از عشق ميگيرد همانگه داغ هايش را همواره برجبين دارم نمي دانم نميدانم چرا بعد از تو اي خورشيد غروبي بي نهايت را هميشه در كمين دارم تو آن سوي جدايي ها شكسته بال احساست و من اين سوي تنهايي حصاري آهنين دارم تو را آغاز كردم كه به پايانت نيند يشم نميدانستم اينگونه شروعي واپسين دارم تو باعث ميشوي من به غزل ها رو بياندازم وگرنه من چه نسبت با زباني اين چنين دارم
بي تو زندگي زيبا نيست بي تو زنده ماندن همانند روز بدون خورشيد و شب بدون مهتاب است بي تو دنيا تيره و تار است بي تو هيچ چيز ندارم بي تو تنهاي تنهايم نميداني كه تا چه حد، با تو بودن را آرزو ميكنم افسوس تو با واژه ي شيرين دوست داشتن آشنا نيستي تو معني عشق را لااقل براي من نميداني
ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت
|
دلم هواتو كرده اما
نیستی ببینی چقدر جات خالیه
پس كي مياي؟
چشم انتظارت هستم تا بياي
بیای و دنيا رو زيبا كني
بیا که خسته ام از انتظار